soraya
Bekhunesh.. پسر دختر را در يك مهماني ملاقات كرد آخر مهماني دختر را به نوشيدن يك قهوه دعوت كرد دختر شگفت زده شد اما از روي ادب ، دعوتش را قبول كرد در يك كافي شاپ نشستند دختر احساس راحتي نداشت و با خودش فكر مي كرد "خواهش مي كنم اجازه بده برم خونه" يك دفعه پسر پيش خدمت را صدا كرد، مي شه لطفا يك كم نمك برام بياري ؟ ميخوام بريزم تو قهوه ام همه بهش خيره شدند، خيلي عجبيه ! چهره اش قرمز شد اما او نمك را در قهوه ريخت و او را سركشيد. دختر با كنجكاوي پرسيد چرا اين كارو كردي پسر پاسخ داد. وقتي پسر بچه كوچكي بودم نزديك دريا زندگي مي كردم. بازي تو دريا را دوست داشتم مي تونستم مزه دريا را بچشم مثل مزه قهوه نمكي. حالا هروقت قهوه نمكي ميخورم به ياد بچگي ام مي افتم ،ياد زادگاهم ،براي شهرمون خيلي دلم تنگ شده ،براي والدينم كه هنوز اونجا زندگي ميكنند دختر شديدا تحت تأثير قرار گرفت، يك احساس واقعي ازته قلبش مردي كه مي تونه دلتنگيش رو به زبون بياره اون بايد مردي باشه كه عاشق خانوادشه سخت به خانوادش مسئوليت پذيره بعد دختر شروع به صحبت كرد در مورد زادگاهش ،بچگيش وخانوادش... بعد دختر متوجه شد درواقع او مرديه
soraya
نبودنت را دارم بايک ساعت شني اندازه ميگيرم....يک صحرا گذشته است....