کاربر جدید هستید ؟

شبکه اجتماعی شبهای بارانی یک شبکه اجتماعی قدرتمند مبتنی بر وب است که کاربران آن می‌توانند یک ارسال با طول بیشتر از 1000 کاراکتر بهمراه تصویر، ویدئو، لینک و فایل داشته و با دنبال کردن کاربران، افکار و نظرات خود را با سایرین به اشتراک بگذارند. گروه‌ها، کارمندان، همکاران و انجمن‌ها با ایجاد یک شبکه اختصاصی قادر به ارتباط با یکدیگر بوده و به کمک تکنولوژی آر‌اِس‌اِس می‌توانند تازه ترین‌های سایت را پیگیری نمایند. شبکه اجتماعی شبهای بارانی توسط هر وسیله‌ی متصل به اینترنت از جمله تلفن همراه دنبال پذیر است .

عضویت در سایت




آخرین آنلاین ها

آخرین رویدادها

❤Fatemeh❤ تو دنیای من هیچکسی جز تو نیست، منم با یه خونه بدون اتاق ،همه صورتم خیس گریه ست  بـــــــزار ،همینجوری تاریک بمونه اتاق . از این خونه لعنتی خسته ام، منم افسردم از وقتی عاشق شدم، جای زندگی توی آغوش تو، دارم زندگی می کنم با خــــــودم، من حتی واسه درددل کردنم،کسی رو ندارم که درکم کنه،من عاشق شدم عاشق اون کسی،که هر لحظه میتونه ترکم کنه
❤Fatemeh❤ تو دنیای من هیچکسی جز تو نیست، منم با یه خونه بدون اتاق ،همه صورتم خیس گریه ست  بـــــــزار ،همینجوری تاریک بمونه اتاق . از این خونه لعنتی خسته ام ،منم افسردم از وقتی عاشق شدم ،جای زندگی توی آغوش تو، دارم زندگی می کنم با خــــــودم
..
yousef دلم به شدت شور ميزنه خدا بخير كنه اتفاق امشبو محتاج دعاي تك تكتون هستم خيلي چيزا به اتفاقاي همين شب بستگي داره
mohammad @lovemmmmmmmmm یه هیزم شکن وقتی خسته میشه که تبرش کند بشه نه اینکه هیزمش زیاد بشه تبر ما انسان ها باورهامونه نه آرزوهامون
mohammad @forogh امروز شوق فردا رو داریم و حسرت دیروز را اما امروز زیباتر از فردا و دیروز است دوستت دارم و دوستم بدار شاید فردایی نباشد
mohammad @forogh حرف های زیادی بلد نیستم من تنها چشمان تو را دیدم و گوشه ای از لبخندت که حرف هایم را دزدید از عشق چیزی نمی دانم اما دوستت دارم کودکانه تر از آنچه فکر کنی
❤Fatemeh❤ کسی نیس
❤Fatemeh❤ سلام خوبین همگی
❤Fatemeh❤ پسری یه دختری رو خیلی دوست داشت که توی یه سی دی فروشی کار میکرد. اما به دخترک در مورد عشقش هیچی نگفت. هر روز به اون فروشگاه میرفت و یک سی دی می خرید فقط بخاطر صحبت کردن با اون… بعد از یک ماه پسرک مرد… وقتی دخترک به خونه اون رفت و ازش خبر گرفت مادر پسرک گفت که او مرده و اون رو به اتاق پسر برد… دخترک دید که تمامی سی دی ها باز نشده… دخترک گریه کرد و گریه کرد تا مرد… میدونی چرا گریه میکرد؟ چون تمام نامه های عاشقانه اش رو توی جعبه سی دی میگذاشت و به پسرک میداد!